پرونده آرمان و غزاله از آن دسته پروندههاییست که بیش از آنکه با یک صحنه جرم روشن تعریف شود، با خلأها و تناقضها پیش میرود. ناپدیدشدن یک دختر نوجوان، اعترافهایی که بارها تغییر میکنند، نبود جسد، و روند قضاییای که سالها ادامه پیدا میکند؛ همه اینها باعث شده این پرونده به یکی از بحثبرانگیزترین پروندههای جنایی معاصر ایران تبدیل شود.
غزاله شیرزاد در آخرین روز دیدهشدن با آرمان
غزاله شیرزاد، دختر ۱۹ ساله، در زمستان سال ۱۳۹۲ برای آخرینبار از خانه خارج شد. مقصد مشخص بود: خانهی دوستپسرش، آرمان عبدالعالی. ارتباط آنها پیش از این نیز برای خانوادهها شناختهشده بود و همین موضوع باعث شد ناپدیدشدن غزاله از همان ابتدا رنگ و بوی جنایی به خود بگیرد.
پس از آن دیدار، غزاله دیگر هرگز دیده نشد. تلفن همراهش خاموش شد، هیچ رد رسمی از خروج از شهر یا کشور وجود نداشت و دوستان نزدیکش هم خبری از او نداشتند. ناپدیدشدن ساده بهنظر میرسید، اما هر ساعت که میگذشت، فرضیهها جدیتر میشدند.
آرمان عبدالعالی متهم اصلی پرونده غزاله
آرمان عبدالعالی، نوجوانی ۱۷ ساله در زمان وقوع ماجرا، آخرین فردی بود که غزاله را زنده دیده بود. همین یک واقعیت کافی بود تا نگاه پلیس بهطور کامل روی او متمرکز شود. تناقض در گفتهها، پاکسازی خانه و برخی شواهد غیرمستقیم باعث شد آرمان بازداشت شود.
چند روز بعد، اعتراف اولیه ثبت شد: آرمان اعلام کرد که پس از مشاجره، غزاله را به قتل رسانده و جسد را از بین برده است. اما این اعتراف آغاز ماجرا بود، نه پایان آن.
اعترافهایی که ثابت نماند
آنچه این پرونده را پیچیدهتر کرد، تغییر مداوم روایتها بود. آرمان در مراحل مختلف بازجویی، چندین سناریوی متفاوت ارائه داد:
-
قتل در خانه
-
قتل اتفاقی
-
انتقال جسد به خارج از شهر
-
و در نهایت، پسگرفتن کامل اعترافها
او بارها اعلام کرد اعترافات اولیه تحت فشار روانی گرفته شده و غزاله را نکشته است. با این حال، هیچ روایت جایگزین معتبری که ناپدیدشدن غزاله را توضیح دهد، ارائه نشد.
پروندهای بدون جسد
یکی از مهمترین ویژگیهای این پرونده، نبود جسد است. در حقوق کیفری، اثبات قتل بدون جسد ممکن است، اما نیاز به مجموعهای از قرائن قوی و بههمپیوسته دارد. در پرونده آرمان و غزاله، دادگاه مجموعهای از اعترافات، شواهد محیطی و گزارشهای کارشناسی را برای صدور حکم کافی دانست.
همین موضوع باعث شد پرونده از همان ابتدا با انتقادات گسترده حقوقی و رسانهای مواجه شود؛ پروندهای که حکم قصاص در آن صادر شد، بدون اینکه پیکر مقتول هرگز پیدا شود.
روند قضایی و حکم نهایی
آرمان عبدالعالی در سالهای بعد بارها محاکمه شد. با وجود سن زیر ۱۸ سال در زمان وقوع جرم، پرونده وارد چرخهی طولانی اعاده دادرسی، توقف حکم و بررسی مجدد شد. هر بار، امید به تغییر سرنوشت پرونده وجود داشت، اما در نهایت حکم قصاص تأیید شد.
پس از سالها تعلیق، آرمان عبدالعالی اعدام شد؛ پایانی که نه محل دفن غزاله را روشن کرد و نه بسیاری از ابهامهای پرونده را از بین برد.
پرسشهایی که بیپاسخ ماند
-
اگر غزاله کشته شد، جسد دقیقاً چه شد؟
-
اگر اعترافها نادرست بود، غزاله کجا ناپدید شد؟
-
آیا تمام ابعاد روانی و حقوقی بازجویی از یک نوجوان در نظر گرفته شد؟
پرونده آرمان و غزاله بیش از آنکه پاسخ بدهد، سؤال باقی گذاشت؛ و شاید همین موضوع است که آن را تا امروز زنده نگه داشته است.
جمعبندی
پرونده آرمان و غزاله نمونهای از پروندههاییست که حقیقت در آن میان اعتراف، انکار، قضاوت و زمان گم میشود. نه جسدی برای پایان روایت وجود دارد و نه اعترافی که بتوان با قطعیت به آن تکیه کرد. این پرونده، بیش از هر چیز، تصویری از پیچیدگی عدالت کیفری در مواجهه با فقدان شواهد قطعی است.