چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۷۵، زنی زخمی و خونآلود از خانهای در خیابان گاندی تهران بیرون دوید. همسایهها هنوز نمیدانستند داخل خانه چه اتفاقی افتاده است. زن فریاد میزد:
«دزد! بچههامو کشتن.»
چند دقیقه بعد، مأموران وارد خانه شماره ۱۹ در کوچه ۲۳ شدند و با صحنهای روبهرو شدند که مسیر زندگی دو خانواده را برای همیشه تغییر داده بود. دو کودک به قتل رسیده بودند و مادر خانواده که خودش هدف حمله قرار گرفته بود، به سختی توانسته بود جان سالم به در ببرد. اما پشت این جنایت، خبری از یک سارق ناشناس نبود.
سرنخها خیلی زود به دو نوجوان ۱۶ ساله رسید؛ سمیه شهبازینیا و شاهرخ وثوق. دو نوجوانی که میگفتند عاشق یکدیگرند و خانواده سمیه با ازدواجشان مخالفت کرده بود. آنها برای رسیدن به یکدیگر، تصمیمی گرفته بودند که قرار بود تمام موانع را از سر راهشان بردارد حتی اگر آن «مانع»، اعضای خانوادهی سمیه بودند.

جنایت خیابان گاندی چگونه آغاز شد؟
سمیه و شاهرخ هر دو ۱۶ ساله بودند. آشنایی آنها خیلی زود به یک رابطه عاطفی تبدیل شد و صحبت از ازدواج میانشان شکل گرفت. خانواده شاهرخ ظاهراً مخالفت جدی با این ازدواج نداشتند، اما خانواده سمیه به دلیل سن پایین آنها و شرایط موجود، با این رابطه مخالفت کردند. مخالفتی که برای یک نوجوان ممکن است پایان یک رابطه به نظر برسد، برای سمیه و شاهرخ به تدریج به چیزی شبیه یک بنبست تبدیل شد. آنها حتی مدتی به اصفهان فرار کردند، اما سرانجام با اصرار خانوادهها به تهران بازگشتند. بازگشت آنها اما به معنای پایان رابطه نبود.
بر اساس اظهاراتی که بعدها در جریان پرونده مطرح شد، سمیه مدتها پیش از حادثه به فکر کشتن اعضای خانوادهاش افتاده بود و در دادگاه نیز مسئولیت اصلی طراحی نقشه را پذیرفت. با این حال، اینکه بتوان تمام این جنایت را فقط با جمله «آنها به خاطر عشق دست به قتل زدند» توضیح داد، سادهسازی بیش از اندازه ماجراست. در پرونده، عواملی مانند سن پایین، شرایط خانوادگی، رابطه عاطفی شدید و وضعیت روانی و رفتاری دو نوجوان نیز مورد توجه قرار گرفت. پزشکی قانونی نیز آنها را از نظر روانی و عقلانی سالم اعلام کرد. اما در ۱۲ دی، دیگر جایی برای عقبنشینی باقی نمانده بود.

شب قبل از قتل؛ شاهرخ در خانه سمیه
شب پیش از جنایت، شاهرخ مخفیانه در اتاق سمیه ماند. صبح چهارشنبه، خانهی سمیه ظاهراً مثل هر روز بود. هیچکس نمیدانست در همان خانه، دو نوجوان درباره اتفاقی تصمیم گرفتهاند که چند ساعت بعد دو کودک را به کام مرگ میفرستد. طبق گزارشهای منتشرشده درباره پرونده، سمیه و شاهرخ صبح آن روز برای مدتی از خانه خارج شدند و برای تعلیم رانندگی رفتند. در مسیر، از داروخانه دستکش و سرنگ خریدند.
شاهرخ در همان ساعات آخر ظاهراً دچار تردید شده بود. در یکی از روایتهای منتشر شده از پرونده آمده است که وقتی پلیسی را در خیابان دید، لحظهای به این فکر افتاد که شاید کسی بتواند جلوی آنها را بگیرد اما این تردید دوام نیاورد و آن دو دوباره به خانه برگشتند.
چند ساعت بعد، اولین قربانی به طبقهی بالا رفت.

قتل سپیده؛ اولین قربانی نقشه
حدود ساعت چهار و نیم بعدازظهر، سمیه خواهر کوچکترش، سپیده، را به طبقهی بالا صدا زد. وقتی سپیده وارد اتاق شد، شاهرخ و سمیه آنجا بودند. طبق روایتهایی که بعدها از اعترافات و روند تحقیقات پرونده منتشر شد، شاهرخ دستش را دور گردن سپیده انداخت و شروع به فشار دادن گلوی او کرد. سپیده در ابتدا ظاهراً تصور میکرد آنها با او شوخی میکنند. اما خیلی زود متوجه شد اتفاقی که در حال وقوع است، بازی نیست.
در ادامه، سمیه و شاهرخ او را به حمام بردند. در برخی روایتهای اولیه پرونده، متهمان ادعا کردند که سمیه به سپیده «آمپول هوا» تزریق کرده است؛ اما این ادعا بعدها از سوی پزشکی قانونی بهعنوان علت تأییدشده مرگ مطرح نشد. آنچه در روایت بازپرس پرونده با وضوح بیشتری آمده، اتفاقی است که در وان حمام رخ داد.
سمیه و شاهرخ سپیده را داخل وان بردند و با همکاری یکدیگر او را در آب نگه داشتند تا خفه شود. بازپرس پرونده سالها بعد تأکید کرد که نقش شاهرخ در این مرحله به اندازهای مستقیم بوده که اتهام او نیز «مشارکت در قتل» تشخیص داده شد؛ چون هر دو در فرو بردن و نگه داشتن کودکان در وان نقش داشتند.
وقتی کار تمام شد، اولین قربانی نقشه آنها جانش را از دست داده بود و حالا نوبت به محمدرضا، برادر کوچکتر سمیه، رسیده بود.

محمدرضا؛ دومین کودک قربانی
بعد از سپیده، نوبت به کودک دیگر رسید؛ محمدرضا، برادر کوچکتر سمیه. محمدرضا وقتی برای پیدا کردن خواهرش به طبقه بالا آمد، هنوز نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. در روایتهای پرونده آمده که شاهرخ او را گرفت و گردنش را فشار داد. سپس سمیه و شاهرخ، محمدرضا را به حمام بردند. در برخی گزارشها، از تزریق «آمپول هوا» نیز صحبت شده است؛ ادعایی که بعدها از سوی متهمان مطرح شد، اما پزشکی قانونی آن را تأیید نکرد. بنابراین نمیتوان تزریق آمپول هوا را بهعنوان علت قطعی مرگ محمدرضا مطرح کرد.
آنچه در روایت بازپرس پرونده با صراحت بیشتری آمده، اتفاقی است که در حمام افتاد: شاهرخ و سمیه محمدرضا را داخل وان قرار دادند. شاهرخ دستوپای کودک را گرفته بود و همراه سمیه او را در آب نگه داشتند تا خفه شود. بعدها همین نقش مستقیم شاهرخ در کنار سمیه، یکی از دلایلی بود که اتهام هر دو نفر مشارکت در دو فقره قتل عمد تشخیص داده شد.
چند لحظه بعد، دیگر صدای محمدرضا هم در خانه شنیده نمیشد. حالا دو کودک خانواده کشته شده بودند. اما نقشه سمیه و شاهرخ هنوز تمام نشده بود.
مادرش هنوز زنده بود.
مادر سمیه چگونه از خانه فرار کرد؟
بعد از کشته شدن دو کودک، سمیه و شاهرخ هنوز کارشان را تمامشده نمیدانستند و در کمین، مادر سمیه نشسته بود. اکرم وقتی وارد خانه شد، هنوز نمیدانست در طبقه بالا چه اتفاقی افتاده است. سمیه او را به سمت بالا کشاند؛ جایی که شاهرخ منتظر بود و بعد خیلی زود درگیری میان آنها آغاز شد.
طبق روایتهای منتشرشده از پرونده، سمیه و شاهرخ به مادر حمله کردند و او در جریان این درگیری از ناحیه بدن زخمی شد. آنها قصد داشتند او را نیز به قتل برسانند و به این ترتیب، آخرین شاهد احتمالی نقشهشان را هم از میان بردارند اما برخلاف دو کودک، اکرم توانست مقاومت کند و فرصتی برای فرار پیدا کرد و خودش را از دست آنها رها کرد. او زخمی و خونآلود از خانه بیرون زد و به خیابان رسید.
چند لحظه بعد، صدای فریادش سکوت کوچه را شکست:
«دزد! بچههامو کشتن.»
همین چند کلمه، تمام نقشه را فرو ریخت. قرار بود در خانه شماره ۱۹ هیچکس زنده نماند؛ اما حالا یک شاهد از آن خانه بیرون آمده بود. اکرم زخمی شده بود، اما زنده مانده بود. خیلی زود، مأموران پلیس وارد خانهای شدند که پشت درهای بستهاش، دو کودک به قتل رسیده بودند و دو نوجوان ۱۶ ساله، حالا در مرکز یکی از جنجالیترین پروندههای جنایی دهه ۷۰ ایران قرار داشتند.
پلیس چگونه راز خانه شماره ۱۹ را کشف کرد؟
مأموران تجسس منطقه انتظامی شمال تهران و حوزه ۲۵ انتظامی پس از اطلاع از حادثه خودشان را به خانه رساندند. در ابتدا، روایتها کاملاً روشن نبود. اما صحنهی جرم سرنخهایی در اختیار مأموران قرار میداد. دستکشهای پلاستیکی و لباسهای خیس سمیه از جمله مواردی بودند که توجه مأموران را جلب کردند. از طرف دیگر، رابطهی سمیه با شاهرخ نیز در جریان تحقیقات مطرح شد.
تناقضها بیشتر شد و سرنخها کمکم به سمت این دو نوجوان رفت. تنها حدود ۱۲ ساعت بعد از حادثه، حقیقتی که قرار بود در پشت درهای بسته خانه گاندی پنهان بماند، آشکار شد و سمیه و شاهرخ بازداشت شدند. هر دو در جریان بازجوییها به قتل دو کودک اعتراف کردند و روز بعد برای بازسازی صحنه جرم به همان خانه بازگردانده شدند.
دادگاه سمیه و شاهرخ؛ وقتی یک رابطه عاشقانه به پرونده قتل تبدیل شد
۳۴ روز پس از جنایت، محاکمهی سمیه و شاهرخ در تهران آغاز شد. پرونده به سرعت توجه افکار عمومی را جلب کرده بود. دو متهم، برخلاف تصویر معمولی که مردم از یک قاتل داشتند، نوجوانانی ۱۶ ساله بودند؛ نوجوانانی که مدعی بودند برای رسیدن به یکدیگر دست به این کار زدهاند. اما آنچه در دادگاه مطرح شد، تصویر پیچیدهتری از ماجرا ارائه میکرد. سمیه گفت خودش مدتها پیش تصمیم قتل را گرفته بود و حتی ادعا کرد قصد داشته تمام اعضای خانوادهاش را بکشد.
در بخشی از اظهاراتش جملهای گفت که بارها در مورد آن سخن گفته شد:
«من را خیلی وقت پیش کشتهاند.»
با وجود همه اتفاقات، رابطه او با شاهرخ همچنان برایش اهمیت داشت. حتی در دوران بازداشت نیز میگفت احساسش نسبت به شاهرخ بیشتر از گذشته شده است. این بخش از پرونده، همان جایی بود که مرز میان یک رابطه عاشقانه نوجوانانه و یک جنایت خانوادگی، برای افکار عمومی بیش از همیشه بحثبرانگیز شد. اما در نهایت، دادگاه باید درباره یک موضوع مشخص تصمیم میگرفت:
دو کودک کشته شده بودند و دو نوجوان متهم به قتل آنها بودند.

حکم اعدام سمیه و شاهرخ چه شد؟
دادگاه عمومی تهران در ۱۷ بهمن ۱۳۷۵، سمیه و شاهرخ را مجرم شناخت و برای هر دو حکم قصاص صادر کرد. برای اتهامات دیگر نیز مجازاتهایی در نظر گرفته شد اما اجرای قصاص به تصمیم خانواده مقتولان وابسته بود. پدر سمیه در ابتدا حاضر به گذشت نبود و خواهان قصاص شد. به این ترتیب، سرنوشت دو نوجوانی که خودشان خانوادهای را به سوگ نشانده بودند، حالا در دست همان خانواده قرار گرفته بود. در نهایت، پدر سمیه از قصاص گذشت و حکم اجرا نشد.
سمیه و شاهرخ سالهای بعد را در زندان گذراندند و سرانجام هر دو آزاد شدند. دربارهی مدت دقیق حبس آنها روایتهای متفاوتی منتشر شده است؛ حتی بازپرس پرونده سالها بعد تأکید کرد که برخلاف برخی روایتهای رایج، آنها ۱۰ یا ۱۲ سال در زندان نبودهاند اما آزادی آنها پایان واقعی این داستان نبود.

سرنوشت سمیه و شاهرخ بعد از آزادی
سالها بعد، رابطهای که زمانی قرار بود با ازدواج به پایان برسد، دیگر همان رابطهی سابق نبود. در روایت منتشرشده در روزنامه ایران، سمیه در بهمن ۱۳۸۷ و در ۲۷ سالگی از زندان آزاد شد و شاهرخ نیز دو سال پیش از او آزادی را تجربه کرده بود اما آنها دیگر با هم ارتباط عاطفی نداشتند.
گزارشهای بعدی مسیر زندگی این دو را جدا از هم توصیف کردهاند؛ سمیه در ایران ازدواج کرد و شاهرخ از ایران مهاجرت کرد. دربارهی زندگی امروز آنها اطلاعات عمومی قابل اتکای زیادی وجود ندارد و بسیاری از مطالب منتشرشده در فضای مجازی را نمیتوان بدون منبع معتبر پذیرفت. در نهایت، دو نوجوان زیر سن قانونی که زمانی تصور میکردند برای رسیدن به هم باید تمام موانع را از میان بردارند، حتی به همان پایانی که برایش دست به جنایت زده بودند، نرسیدند.

جنایت خیابان گاندی؛ عشق بود یا یک بنبست خطرناک؟
پرونده سمیه و شاهرخ سالهاست با عنوان «جنایت عشقی» شناخته میشود؛ اما شاید این عنوان، بخش مهمی از حقیقت را پنهان کند. عشق، مخالفت خانواده، سن پایین و احساس رسیدن به بنبست میتوانند بخشی از زمینهی این حادثه را توضیح دهند، اما هیچکدام توضیح کاملی برای قتل دو کودک نیستند.
آنچه در خیابان گاندی رخ داد، نتیجهی یک تصمیم بود؛ تصمیمی که دو نوجوان گرفتند و دو کودک بهای آن را پرداختند. سپیده و محمدرضا انتخابی در این ماجرا نداشتند. آنها نه مخالف ازدواج بودند، نه مانعی بر سر راه کسی گذاشته بودند و نه نقشی در اختلافهای خانوادگی داشتند. با این حال، قربانیان اصلی تصمیمی شدند که قرار بود به یک «عشق» فرصت ادامه بدهد. شاید به همین دلیل است که پرونده خیابان گاندی، پس از نزدیک به سه دهه، هنوز در حافظه جمعی باقی مانده است.
چون پرسش اصلی آن فقط این نیست که چه کسی دو کودک را کشت؟ پرسش تلختر این است که چگونه یک رابطه دو نوجوانه، در عرض چند ماه، از رؤیای ازدواج به تصمیمی برای حذف یک خانواده رسید و تلختر از همه اینکه پایان این داستان، آن چیزی نبود که سمیه و شاهرخ برایش دست به قتل زدند.
دو کودک توسط خواهرشان به قتل رسیدند؛ یک مادر توسط دختر خود زخمی شد و یک خانواده برای همیشه فروپاشید و دو نوجوانی که تصور میکردند با حذف تمام موانع سرانجام به یکدیگر خواهند رسید، سالها بعد آزاد شدند؛ اما دیگر چیزی از آن رؤیای مشترک باقی نمانده بود.
در خانه شماره ۱۹ خیابان گاندی، عشق پیروز نشد.
فقط دو کودک معصوم جانشان را از دست دادند تا دو نوجوان بفهمند بعضی تصمیمها، حتی اگر با نام عشق گرفته شوند، دیگر راه برگشتی ندارند.