نیمهشب گذشته بود. در خانهای دانشجویی در نزدیکی دانشگاه ایالتی فلوریدا، همهچیز در سکوت فرو رفته بود. دختران جوان خوابیده بودند و هیچکس نمیدانست چند دقیقه بعد، یکی از هولناکترین حملات در پرونده تد باندی قرار است در همین ساختمان رخ دهد.
مهاجم بیصدا وارد شد و سراغ اتاقهای خواب رفت.
وقتی حمله تمام شد، مارگارت بومن و لیزا لوی دیگر زنده نبودند. کتی کلاینر و کارن چندلر با جراحاتی شدید به زندگی بازگشتند. حدود یک ساعت بعد، در خانهای نزدیک همان محل، زن جوان دیگری به نام چریل توماس نیز هدف حمله قرار گرفت.
صحنه جرم آنقدر خشن بود که پلیس متوجه شد با مهاجمی روبهرو است که برای کشتن، حاضر است به چنین خشونتی دست بزند. بومن و لوی بر اثر ضربات متعدد با یک جسم چوبی و خفگی جان باخته بودند و روی بدن لیزا لوی نیز آثار گازگرفتگی باقی مانده بود.
اما در آن ساعات، پلیس هنوز نمیدانست قاتل کیست. فقط چند هفته بعد بود که پاسخ از دل یک خودروی سرقتی بیرون آمد. نام رانندهی آن خودرو تئودور رابرت باندی بود. مردی که ظاهرش هیچ شباهتی به تصویری که مردم از یک قاتل زنجیرهای در ذهن داشتند نداشت.

جنایات تد باندی از کجا شروع شد؟
دقیقاً نمیدانیم اولین قتل تد باندی چه زمانی اتفاق افتاد. حتی امروز نیز مشخص نیست نخستین قربانی او چه کسی بوده است. باندی سالها بعد مسئولیت ۳۰ قتل را پذیرفت، اما FBI احتمال میدهد تعداد واقعی قربانیان بیشتر از این باشد.
آنچه میدانیم این است که در سال ۱۹۷۴، زنان جوان در ایالت واشنگتن یکی پس از دیگری ناپدید میشدند. بیشتر آنها دانشجو بودند. دخترانی جوان که گاهی آخرین بار در نزدیکی دانشگاه، ساحل یا مناطق تفریحی دیده میشدند و بعد، ناگهان ناپدید میشدند. در چند مورد، شاهدان از مرد جوانی صحبت کردند که برای جلب اعتماد زنان از یک ترفند ساده استفاده میکرد: وانمود میکرد به کمک نیاز دارد.
گاهی پایش را گچ میگرفت، گاهی دستش را در آتل میبست و گاهی از زنی میخواست به او کمک کند چیزی را حمل کند. در نزدیکی این صحنهها، خودرویی نیز دیده میشد:
یک Volkswagen Beetle (فولکس واگن).

در ابتدا هیچکس ارتباطی میان این پروندهها پیدا نمیکرد. اما با افزایش تعداد ناپدیدشدنها، شباهتها دیگر بیش از حد زیاد شده بودند که بتوان آنها را تصادفی دانست.
زنان جوان، مکانهای مشابه، مردی با ظاهر عادی و خودرویی که بارها در اطراف دیده شده بود.

تد باندی؛ مردی که شبیه قاتلها نبود
اگر قرار بود مردم در دهه ۱۹۷۰ تصویری از یک قاتل سریالی در ذهنشان بسازند، احتمالاً تد باندی آخرین گزینهای بود که انتخاب میکردند.
او در سال ۱۹۴۶ در ورمونت متولد شد و دوران کودکیاش با مسائل پیچیده خانوادگی همراه بود. اما در بزرگسالی، چهرهای کاملاً متفاوت از یک مجرم خشن از خود نشان داد.

او به دانشگاه رفت و روانشناسی خواند. روابط اجتماعی خوبی داشت و در یک مرکز بحران فعالیت کرد و حتی مدتی در مسیر تحصیل حقوق قرار گرفت. باندی میتوانست مؤدب، اجتماعی و قابل اعتماد به نظر برسد؛ درست همان ویژگیهایی که بعدها به او اجازه دادند بدون برانگیختن سوءظن، به زنان جوان نزدیک شود.
او لزوماً مجبور نبود قربانیانش را با زور سوار خودرو کند. گاهی کافی بود فقط از آنها کمک بخواهد و همین، یکی از ترسناکترین بخشهای پرونده بود. چون خطر، همیشه با چهرهای خشن و تهدیدکننده ظاهر نمیشود. گاهی میتواند شبیه مردی باشد که کنار خیابان ایستاده و وانمود میکند به کمک احتیاج دارد و به راحتی آدمها را گول بزند.

یک توقف ساده، اولین ترک را در نقاب باندی ایجاد کرد
در اوت ۱۹۷۵، پلیس یوتا خودروی تد باندی را متوقف کرد. درون خودرو، وسایلی پیدا شد که در شرایط عادی شاید معنای خاصی نداشتند؛ اما کنار پروندههای زنان ناپدید شده، ناگهان اهمیت دیگری پیدا کردند:
دستبند، طناب و ماسک اسکی.

این وسایل بهتنهایی ثابت نمیکردند باندی قاتل است. اما یک قطعه از پازل بودند. کمی بعد از اتفاق، زنی به نام کارول دارونچ علیه او شهادت داد. دارونچ از مردی فرار کرده بود که خودش را مأمور پلیس معرفی کرده و تلاش کرده بود او را با خودرو همراه خود ببرد.
آن مرد تد باندی بود. او در نهایت به جرم آدمربایی و حمله محکوم شد. اما آنچه پلیس هنوز نمیدانست این بود که پرونده دارونچ تنها یک حادثهس منفرد نبود. پشت آن، زنجیرهای از قتلها در چند ایالت قرار داشت.
دو بار فرار و دو بار بازگشت به خیابانهای آمریکا
سال ۱۹۷۷، باندی در کلرادو با اتهام قتل روبهرو شد. در جریان یکی از جلسات دادگاه در آسپن، فرصتی طلایی پیدا کرد و از پنجره طبقه دوم دادگاه بیرون رفت و فرار کرد. جستوجوی گستردهای آغاز شد. پلیس و FBI به دنبال مردی بودند که حالا میدانستند میتواند از قانون فرار کند. باندی سرانجام دوباره دستگیر شد.

اما زندان هم نتوانست مانع فرار بعدی او شود. در شب سال نوی ۱۹۷۷، باندی برای دومین بار از زندان کلرادو گریخت. این بار دیگر ماجرای باندی فقط یک پرونده جنایی معمولی نبود. FBI عملیات گستردهای برای پیدا کردن او آغاز کرد. اطلاعات شناسایی باندی منتشر شد، اثر انگشتها بررسی شدند و تحلیل رفتاری برای کمک به ردیابی او به کار گرفته شد.
در ۱۰ فوریه ۱۹۷۸، نام تد باندی در فهرست ده فراری تحت تعقیب FBI قرار گرفت. اما در همان زمان، او هنوز آزاد بود و کیلومترها دورتر، در فلوریدا، در کمین قربانیان بعدیاش نشسته بود.

شب هولناک خانه چی امگا
ساعات ابتدایی شب ۱۵ ژانویه ۱۹۷۸، خانه انجمن دانشجویی چیاُمگا (خوابگاه) در نزدیکی دانشگاه ایالتی فلوریدا در سکوت فرو رفته بود تا اینکه بعد از نیمهشب مهاجم وارد شد و چهار زن هدف حمله قرار گرفتند.
مارگارت بومن و لیزا لوی کشته شدند، کتی کلاینر و کارن چندلر با جراحاتی شدید زنده ماندند. مهاجم با یک تکه چوب به قربانیان ضربه زده بود و شدت حملات نشان میداد خشونتی غیرعادیای رخ داده بود. اما چیزی که بیشتر از همه توجه پلیس را جلب کرد این بود که روی بدن لیزا لوی، آثار گازگرفتگی باقی مانده بود.
در همان زمان، شاهدی به نام نیتا نیری مردی را دیده بود که هنگام خروج از ساختمان، چوب بزرگی در دست داشت. حدود یک ساعت بعد، در خانهای نزدیک دانشگاه، چریل توماس نیز مورد حمله قرار گرفت.
دو حمله در یک منطقه و در فاصله زمانی کوتاه و قاتلی که هنوز آزاد بود. پلیس حالا میدانست با یک حادثه تصادفی روبهرو نیست. اما هنوز باید میفهمید این مرد چه کسی است.

تد باندی بالاخره دستگیر شد
صبح ۱۵ فوریه ۱۹۷۸، یک افسر پلیس در پنساکولا، فلوریدا، یک فولکسواگن نارنجی را متوقف کرد. خودرو سرقتی بود و راننده هم تلاش کرد هویت واقعیاش را پنهان کند. اما این بار دیگر جایی برای فرار باقی نمانده بود.
راننده، تد باندی بود.

مردی که چند روز قبل نامش در فهرست ده فراری تحت تعقیب FBI قرار گرفته بود، اکنون در بازداشت پلیس بود. تعقیب طولانی به پایان رسیده بود. اما تازه قرار بود بخش دیگری از داستان آغاز شود:
دادگاه.
دادگاه تد باندی؛ جایی که ظاهر او دوباره همه را غافلگیر کرد
محاکمه تد باندی در فلوریدا به یکی از مشهورترین دادگاههای جنایی آن دوره تبدیل شد. دادستانی در پرونده قتلهای چیاُمگا مجموعهای از شواهد را علیه او ارائه کرد؛ از جمله شهادت شاهدان، شواهد فیزیکی و مدارکی که حضور او را در ارتباط با صحنه جرم نشان میدادند. اما شاید مشهورترین مدرک، همان چیزی بود که روی بدن لیزا لوی باقی مانده بود:
آثار گازگرفتگی.

متخصصان دندانپزشکی قانونی قالب دندانهای باندی را با آثار موجود مقایسه کردند و در دادگاه درباره تطابق آنها شهادت دادند. در آن زمان، این شواهد برای دادستانی اهمیت زیادی داشت و دادگاه نیز آن را پذیرفت. دادگاه عالی فلوریدا در بررسی تجدیدنظر، محکومیت باندی را تأیید کرد.
اما امروز، علم مقایسه آثار گازگرفتگی با انتقادهای جدی روبهروست و نمیتوان چنین مدرکی را با معیارهای امروزی «اثبات قطعی» دانست. اهمیت این شواهد در پرونده باندی، بیشتر تاریخی است: این همان مدرکی بود که در زمان محاکمه به یکی از ستونهای مهم پرونده دادستانی تبدیل شد.
باندی در ارتباط با حمله چیاُمگا به دو فقره قتل درجه اول و سه فقره اقدام به قتل درجه اول محکوم شد. برای قتلها نیز حکم اعدام گرفت. اما پرونده هنوز تمام نشده بود و پرونده دیگری در فلوریدا وجود داشت.
پرونده کیمبرلی لیچ، دختر ۱۲ سالهای که در سال ۱۹۷۸ ناپدید شده بود. باندی در این پرونده نیز محکوم شد و یک حکم اعدام دیگر دریافت کرد.

تد باندی چند نفر را کشت؟
شاید هیچ سؤال دیگری در پرونده باندی به اندازه این یکی پاسخ قطعی نداشته باشد.
تعداد واقعی قربانیان او مشخص نیست.
باندی پیش از اعدام، در گفتوگو با مأمور FBI، مسئولیت ۳۰ قتل را پذیرفت. اما این عدد را نباید با تعداد قطعی قربانیان اشتباه گرفت. ۳۰ قتل، تعداد قتلهایی است که خود باندی پذیرفت؛ نه لزوماً تعداد تمام قربانیانش. FBI نیز احتمال داده است که تعداد واقعی بیشتر باشد.
بعضی قربانیان هرگز پیدا نشدند. بعضی ناپدید شدنها صحنهی جرمی نداشتند و بعضی خانوادهها بدون اینکه بدانند دقیقاً چه اتفاقی افتاده، سالها با جای خالی عزیزانشان زندگی کردند. به همین دلیل، پرونده تد باندی حتی پس از اعترافات او نیز یک عدد قطعی برای پایان دادن به خود ندارد.

پایان قاتل سریالی تد باندی با صندلی الکتریکی
سالها محاکمه، تجدیدنظر و تلاش برای توقف اجرای حکم گذشت. اما هیچکدام نتوانستند حکم نهایی را تغییر دهند. صبح ۲۴ ژانویه ۱۹۸۹، تد باندی در زندان ایالتی فلوریدا با صندلی الکتریکی اعدام شد.
هنگام اعدام، او ۴۲ سال داشت. مردی که سالها میان چند ایالت جابهجا شده بود، از زندان گریخته بود و یکی از بزرگترین عملیاتهای تعقیب FBI را به راه انداخته بود، سرانجام دیگر نمیتوانست فرار کند.

آنچه هنوز درباره تد باندی نمیدانیم
پرونده تد باندی فقط داستان یک قاتل سریالی نیست. این پرونده بخشی از تاریخ جنایتشناسی مدرن آمریکاست؛ دورهای که پلیس و FBI بیش از گذشته به الگوهای رفتاری، تحلیل جرم و روانشناسی جنایی توجه میکردند. باندی نیز به یکی از مهمترین پروندههایی تبدیل شد که رفتار یک قاتل زنجیرهای در آن مورد بررسی قرار گرفت.
اما شاید ترسناکترین بخش داستان، نه تعداد قتلها باشد و نه حتی فرارهای او. ترسناکترین بخش این است که باندی، در نگاه اول، شبیه چیزی نبود که مردم از یک قاتل تصور میکردند. او تحصیلکرده و اجتماعی بود، میتوانست جذاب و قابل اعتماد به نظر برسد و مهمتر از همه، میدانست چطور اعتماد دیگران را به دست بیاورد.

او به قربانیانش همیشه با زور نزدیک نمیشد. گاهی فقط یک درخواست ساده کافی بود.
کمک میکنی؟
شاید همین عادیبودن، یکی از خطرناکترین سلاحهای او بود. او قربانیانش را به راحتی گول میزد.
در نهایت، صندلی الکتریکی به زندگی تد باندی پایان داد. اما نتوانست به همه سؤالها پاسخ بدهد. باندی گفت ۳۰ نفر را کشته است.
اما اگر تعداد واقعی بیشتر بوده باشد چه؟ چند خانواده هنوز نمیدانند آخرین روز زندگی عزیزشان چگونه گذشته؟ چند پرونده، سالهاست در بایگانیها خاک میخورند، بیآنکه نام باندی هرگز بهطور قطعی در آنها ثبت شده باشد؟
شاید پرونده تد باندی از نظر قانونی با اجرای حکم اعدام بسته شد. اما برای خانوادههایی که هنوز منتظر خبری از عزیز گمشدهشان هستند، این پرونده هیچوقت واقعاً تمام نمیشود.
