شب ۱۱ اکتبر ۱۹۶۹، محله آرام Presidio Heights در سانفرانسیسکو با صدای چند گلوله از سکوت بیرون آمد. پاول استاین، راننده تاکسی ۲۹ ساله، مردی را سوار کرده بود که ظاهراً مسافری عادی به نظر میرسید. اما وقتی تاکسی در خیابانهای خلوت محله متوقف شد، مسافر به سمت راننده شلیک کرد. گلولهای که به سر استاین اصابت کرد، زندگی او را در چند ثانیه تمام کرد.
چند نوجوان از پنجره خانهای، صحنه را دیده بودند و با پلیس تماس گرفتند. مأموران در جستوجوی مردی بودند که شاهدان او را سفیدپوست توصیف کرده بودند، اما یک اشتباه در مخابره مشخصات باعث شد مأموران ابتدا به دنبال مظنونی با مشخصات سیاهپوست بگردند. حتی دو پلیس با مردی سفیدپوست مواجه شدند که میتوانست با توصیف واقعی قاتل مطابقت داشته باشد، اما او را متوقف نکردند.
دو روز بعد، نامهای به دفتر روزنامه San Francisco Chronicle رسید. داخل پاکت، تکهای از پیراهن خونآلود پاول استاین قرار داشت. فرستنده ادعا میکرد قاتل همان راننده تاکسی است. او نامی برای خودش انتخاب کرد که هنوز هم بعد از گذشت دهها سال از آن اتفاق در ذهن مردم باقی مانده:
زودیاک.

اولین قتل زودیاک؛ کمین در جادهی لیک هرمن
شب ۲۰ دسامبر ۱۹۶۸، دیوید فارادی ۱۷ ساله و بتی لو جنسن ۱۶ ساله با خودروی دیوید در یک مسیر خاکی کنار Lake Herman Road توقف کرده بودند. حدود ساعت ۱۱ شب، خودروی دیگری در نزدیکی آنها قرار گرفت و مردی مسلح به یک سلاح کالیبر ۲۲ به سمت خودروی آن دو شلیک کرد.

گلولهها به خودرو برخورد کردند و شیشه عقب را شکستند. وقتی دیوید و بتی متوجه خطر شدند، از خودرو بیرون آمدند. دیوید هنوز کاملاً از ماشین خارج نشده بود که مهاجم از فاصله نزدیک به سر او شلیک کرد. او چند دقیقه بعد جان باخت.
بتی لو جنسن شروع به دویدن کرد. مهاجم به سمت او شلیک کرد و پنج گلوله به پشتش اصابت کرد؛ تنها چند قدم مانده به جاده، روی زمین افتاد و جان باخت. بررسی صحنه نشان میداد مهاجم چندین گلوله شلیک کرده و پس از حمله، بدون اینکه چیزی از قربانیان سرقت کند، محل را ترک کرده است.
چند دقیقه بعد، یک راننده عبوری اجساد دو نوجوان را دید و به پلیس خبر داد. قاتل دیگر آنجا نبود؛ هیچ شاهد مستقیمی برای خود حمله وجود نداشت و انگیزهای هم برای قتل پیدا نشد.

در آن شب هنوز کسی نمیدانست این دو نوجوان قربانی نخستین قتلهای مرتبط با مردی شدهاند که چند ماه بعد، خودش را با نامی معرفی میکند که قرار است به یکی از مشهورترین نامها در تاریخ جنایت تبدیل شود.
چهارم جولای زودیاک دوباره برمیگردد
چهارم جولای ۱۹۶۹، دارلین فرین ۲۲ ساله و مایکل ماژو ۱۹ ساله داخل خودرویی در Blue Rock Springs Park نزدیک Vallejo نشسته بودند. خودروی دیگری به آنها نزدیک شد و برای لحظاتی از محل دور شد. سپس برگشت.

مهاجم ناگهان چراغ خودرو را به سمت آنها گرفت و شروع به تیراندازی کرد. فرین و ماژو هر دو مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. فرین جان باخت، اما ماژو زنده ماند و به یکی از مهمترین شاهدان پرونده تبدیل شد. او توانست اطلاعاتی درباره مهاجم در اختیار پلیس قرار دهد.

قسمت عجیب ماجرا بعد از این حمله اتفاق افتاد، وقتی که قاتل خودش با پلیس تماس گرفت. او مسئولیت حمله را پذیرفت و به مأموران درباره قتلهای قبلی نیز اطلاعاتی داد که نشان میداد کسی پشت این جنایتها وجود دارد که از توجه پلیس نمیترسد.
کمی بعد، نامههایی به روزنامههای منطقه رسید. نویسنده تهدید کرده بود اگر نامههایش منتشر نشوند، افراد بیشتری را خواهد کشت. همراه نامهها، رمزهایی هم فرستاده شده بود و همچنین داخل نامهها نمادی دیده میشد که قرار بود امضای ثابت این قاتل باشد؛ دایرهای با یک صلیب درون آن.

رمزهایی که قرار بود هویت Zodiac را پنهان کنند
زودیاک فقط نمیخواست درباره قتلهایش صحبت شود؛ او میخواست دیگران را وادار کند درباره ذهن خودش فکر کنند. یکی از نخستین رمزهای او در سال ۱۹۶۹ در اختیار روزنامهها قرار گرفت. این رمز ۴۰۸ کاراکتر داشت و توسط دونالد و بتی هاردن، یک زوج از شمال کالیفرنیا، رمزگشایی شد.
متن رمز بیشتر از آنکه هویت قاتل را فاش کند، تصویری بیمارگونه از انگیزههای او ارائه میداد؛ قاتل از کشتن صحبت میکرد و مرگ قربانیان را بخشی از تصوری عجیب درباره زندگی پس از مرگ میدانست.
اما رمز بعدی بسیار پیچیدهتر بود. در آن زمان هنوز کسی نمیدانست که یکی از این پیامها قرار است بیش از نیم قرن حلنشده باقی بماند.

دریاچه بریسا و مردی با چهرهای پوشیده
۲۷ سپتامبر ۱۹۶۹، برایان هارتنل ۲۰ ساله و سسیلیا شپرد ۲۲ ساله کنار Lake Berryessa در شهرستان Napa بودند که مردی از میان درختان به آنها نزدیک شد.

ظاهرش با چیزی که یک رهگذر معمولی انتظار داشت تفاوت داشت. او لباسی تیره و کلاهی شبیه پوشش اعدامکنندگان بر تن داشت و روی لباسش نماد دایره و صلیب دیده میشد. او ادعا کرد فراری از زندان است و برای بهدست آوردن پول و خودرو به کمک آنها نیاز دارد.
اما این فقط یک بهانه بود. مرد طنابهای از پیش بریدهشدهای را که همراه داشت بیرون آورد و از آنها خواست دستهای یکدیگر را ببندند. وقتی متوجه شد گرهای که شپرد برای بستن دستهای هارتنل زده شل است، خودش آن را محکمتر کرد. بعد مطمئن شد هر دو روی زمین و بیدفاع ماندهاند. چند لحظه بعد، اسلحه را کنار گذاشت و چاقویی بزرگ بیرون کشید.

اول به هارتنل حمله کرد. او شش ضربه از پشت به بدن هارتنل وارد کرد. هارتنل که میدید مهاجم هنوز بالای سرشان است، خودش را بیحرکت نگه داشت و وانمود کرد دیگر زنده نیست. مهاجم سپس سراغ شپرد رفت. او در برابر حمله تقلا میکرد و در جریان حمله، ده زخم چاقو در قسمتهای مختلف بدنش برداشت؛ پنج زخم در جلو و پنج زخم در پشت.
مهاجم بعد از اینکه هر دو را روی زمین رها کرد، محل را ترک کرد و به سمت خودروی هارتنل رفت. چند دقیقه بعد، روی در خودرو همان نماد دایره و صلیب را کشید و تاریخ حملات قبلی و حمله همان شب را نوشت؛ انگار میخواست خودش را نه فقط عامل جنایت، بلکه نویسنده پروندهای بداند که قربانیانش هیچ اختیاری در آن نداشتند.
هارتنل زنده ماند. او و شپرد پس از مدتی توانستند خود را از طنابها آزاد کنند و برای کمک تلاش کنند. صدای فریادهایشان را مردی که همراه پسرش در نزدیکی دریاچه ماهیگیری میکرد شنید و موضوع را به نیروهای پارک اطلاع داد.
شپرد هنوز هوشیار بود که نیروهای امدادی رسیدند و توانست مهاجم را توصیف کند. اما در مسیر بیمارستان به کما رفت و دو روز بعد، در ۲۹ سپتامبر ۱۹۶۹، بر اثر جراحاتش جان باخت. هارتنل زنده ماند تا آنچه را در آن ساحل اتفاق افتاده بود برای پلیس بازگو کند.

قاتل حتی پس از ترک صحنه، ردپای خودش را بهجا گذاشت. او نماد معروفش را روی درِ خودروی هارتنل کشید و تاریخ و محل چند حمله را روی آن ثبت کرد. سپس از یک تلفن عمومی با کلانتری شهرستان Napa تماس گرفت و وقوع جنایت را گزارش کرد.
زودیاک دیگر فقط نامه نمیفرستاد، او داشت مستقیماً با پلیس بازی میکرد.

پاول لی استاین؛ آخرین قتل تأیید شدهی زودیاک
دو هفته بعد، پاول استاین در خیابانهای سانفرانسیسکو با مسافری روبهرو شد که قرار بود آخرین قربانی تأیید شدهی زودیاک باشد.
استاین با شلیک گلوله به سرش کشته شد. گلوله از فاصلهای بسیار نزدیک شلیک شده بود؛ آنقدر نزدیک که تقریباً فرصتی برای واکنش باقی نمیگذاشت. جسد راننده پشت فرمان ماند و تاکسی با موتور روشن در خیابان متوقف شد.

اما قاتل بلافاصله فرار نکرد. چند لحظه داخل تاکسی ماند، جیبهای استاین را گشت و صحنه را ترک کرد. سه نوجوان که از پنجره طبقه بالای یکی از خانههای روبهرو نگاه میکردند، بخشی از این اتفاق را دیدند؛ آنها قاتل را دیدند که از تاکسی خارج شد و پیاده از محل دور شد.
تماس شاهدان باعث شد پلیس خیلی زود به محل برسد. مأموران هنوز نمیدانستند قاتل چه مسیری را برای فرار انتخاب کرده و در همان دقایق، یک اشتباه در انتقال مشخصات مظنون رخ داد. به جای مرد سفیدپوستی که شاهدان دیده بودند، از طریق بیسیم مشخصات مردی با ویژگیهای متفاوت اعلام شد.
در نتیجه، مأموران در جستوجوی فرد اشتباهی بودند؛ حتی دو مأمور چند خیابان آنطرفتر با مردی سفیدپوست روبهرو شدند که با توصیف شاهدان مطابقت داشت، اما چون مشخصات اشتباه به آنها رسیده بود، او را متوقف نکردند.
قاتل توانست از منطقه دور شود. دو روز بعد، روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل نامهای دریافت کرد که داخل آن تکهای خونآلود از پیراهن پاول استاین قرار داشت؛ مدرکی که نشان میداد نویسنده نامه نهتنها مدعی قتل بود، بلکه واقعاً به صحنه جنایت دسترسی داشته است.
وقتی آن تکه پارچه داخل نامه زودیاک به روزنامه رسید، دیگر جای تردیدی نبود که فرستنده اطلاعاتی مستقیم از قتل دارد. او حتی تهدید کرد که در آینده کودکان را در اتوبوسهای مدرسه هدف قرار خواهد داد.

سانفرانسیسکو حالا میدانست که یک قاتل در میان آنهاست اما نمیدانست چه کسی.
جستوجوی مظنون و مردی که هیچوقت قاتل شناخته نشد
با افزایش فشار افکار عمومی، پلیس شروع به بررسی مظنونان مختلف کرد. در میان تمام نامهایی که طی سالها مطرح شدند، آرتور لی آلن بیش از همه توجه محققان و رسانهها را به خود جلب کرد.
آلن در منطقه Vallejo زندگی میکرد و برخی رفتارها و اظهاراتش باعث شد نام او وارد تحقیقات شود. موضوعاتی درباره علاقهاش به اسلحه و برخی اظهاراتی که اطرافیانش نقل کرده بودند، شک پلیس را بیشتر کرد. اما شباهتهای ظاهری و مجموعهای از سوءظنها برای اثبات قتلها کافی نبود.
نمونههای دستخط آلن با نوشتههای زودیاک تطبیق قطعی پیدا نکرد. بررسی اثر انگشت نیز او را بهطور قطعی به پرونده متصل نکرد و آزمایشهای DNA انجامشده روی شواهد مرتبط با نامهها نیز نتوانستند او را بهعنوان قاتل معرفی کنند. آلن در سال ۱۹۹۲ بر اثر حمله قلبی درگذشت؛ بدون اینکه هرگز به خاطر قتلهای زودیاک محاکمه شود.
بنابراین یک نکته باید روشن بماند: آرتور لی آلن مظنون مشهور پرونده بود، نه زودیاکی که جرمش ثابت شده باشد.

پروندهای که دادگاهش هرگز تشکیل نشد
در بسیاری از پروندههای جنایی، داستان سرانجام به اتاق دادگاه میرسد؛ جایی که شواهد مقابل مظنون قرار میگیرند و هیئت منصفه درباره سرنوشت او تصمیم میگیرد. اما برای زودیاک چنین صحنهای وجود نداشت.
هیچ فردی بهعنوان قاتل زودیاک دستگیر و محاکمه نشد و هیچ حکم قضایی درباره هویت واقعی او صادر نشد. پرونده میان چند حوزه قضایی، گزارشهای شاهدان، نامههای ناشناس، اثر انگشت، نمونههای دستخط و شواهدی که هیچکدام نتوانستند پاسخ نهایی را ارائه کنند، باقی ماند.
FBI نیز مجموعه بزرگی از اسناد مرتبط با پرونده زودیاک را در آرشیو خود نگهداری کرده است. پنج قتل و دو حمله که قربانیانشان زنده ماندند، هسته اصلی پرونده را تشکیل میدهند؛ در حالی که خود زودیاک ادعا میکرد قربانیان بسیار بیشتری داشته است. او در نامههایش رقم ۳۷ قتل را مطرح کرد، اما این ادعا هرگز اثبات نشد.

۵۱ سال انتظار برای شکستن یک رمز
شاید عجیبترین بخش پرونده در سال ۲۰۲۰ اتفاق افتاد. رمز معروف Z340 که زودیاک در سال ۱۹۶۹ برای روزنامه فرستاده بود، بیش از پنج دهه ذهن رمزگشایان و علاقهمندان پرونده را درگیر کرده بود.
سرانجام سه رمزگشای آماتور به نامهای دیوید اورانچاک، سم بلیک و یارل وناِیک توانستند ساختار آن را بشکنند. FBI نیز راهحل ارائه شده را بررسی و تأیید کرد. اما وقتی پیام خوانده شد، اتفاقی که همه منتظرش بودند رخ نداد.
نام قاتل در آن نبود. رمزگشایی نشان میداد زودیاک همچنان مشغول لافزنی، طعنهزدن به پلیس و صحبت درباره مرگ و زندگی پس از مرگ بوده است. او حتی درباره اعدام در اتاق گاز صحبت کرده بود اما هویت خودش را پنهان نگه داشت.
نیم قرن انتظار برای حل یکی از مشهورترین رمزهای جنایی تاریخ، در نهایت به پاسخ مهمی رسید؛ اما نه به پاسخی که پرونده به آن نیاز داشت. رمز شکسته شد اما قاتل هیچوقت پیدا نشد.

حقیقتی که هنوز پشت نام زودیاک پنهان است
پرونده زودیاک با چیزی که بیشتر پروندههای جنایی به آن ختم میشوند، تفاوت دارد. نه دستگیری وجود داشت، نه محاکمه، نه اعتراف و نه سنگ قبری که بتوان روی آن نام قاتل را نوشت. فقط مجموعهای از قربانیان باقی ماندند؛ نوجوانانی که برای یک قرار شبانه از خانه بیرون رفتند، زوجی که کنار دریاچه نشسته بودند و راننده تاکسیای که تصور میکرد مسافر آخر شبش تنها یک مسافر است.
و در طرف دیگر، مردی که از ناشناس ماندن لذت میبرد. او برای روزنامهها نامه نوشت، رمز فرستاد، پلیس را به بازی گرفت و حتی تلاش کرد تعداد قربانیانش را بزرگتر از چیزی که قابل اثبات بود نشان دهد. امروز پنج قتل و دو بازمانده در هسته اصلی پرونده زودیاک قرار دارند. اما پرسش اصلی هنوز همان است که از سال ۱۹۶۹ باقی مانده:
زودیاک واقعاً چه کسی بود؟
شاید آرتور لی آلن همان مردی بود که سالها محققان به او شک داشتند. شاید هم قاتل شخص دیگری بود که هیچوقت در فهرست مظنونان جای درستی پیدا نکرد. آنچه قطعی است، این است که زودیاک توانست بدون آنکه هویتش بهطور رسمی کشف شود، از صحنه جرم ناپدید شود.
در سال ۲۰۲۰، چند نفر توانستند یکی از پیچیدهترین پیامهای او را بخوانند. اما وقتی تمام آن نمادهای مرموز کنار رفتند، چهرهای پشت آنها نبود. فقط حرفهای مردی باقی مانده بود که بیش از نیم قرن پیش، چند انسان را کشت و سپس خودش را به یک معمای حل نشده تبدیل کرد.
